|
با تو که بودم دریا را می توانستم به آتش بکشانم.با تو که بودم می توانستم
خواب پرندگان را تعبیر کنم.و با شاخه های درختان حرف بزنم.یادت هست؟
نمی دانم تا به حال چند بار به دنیا آمده ام .نمی دانم چند بار مرا صدا کرده ای
. یادت هست؟ می خواستم با بهار برایت خانه ای بسازم ،کنار رودخانه ای
که از ماه سر چشمه می گرفت.می خواستم با تو چراغی برای شبهای
با تو که بودم دریا را می توانستم به آتش بکشانم.با تو که بودم می توانستم
خواب پرندگان را تعبیر کنم.و با شاخه های درختان حرف بزنم.یادت هست؟
نمی دانم تا به حال چند بار به دنیا آمده ام .نمی دانم چند بار مرا صدا کرده ای
. یادت هست؟ می خواستم با بهار برایت خانه ای بسازم ،کنار رودخانه ای
که از ماه سر چشمه می گرفت.می خواستم با تو چراغی برای شبهای
بی کسی اطلسی ها روشن کنم . می خوستم با تو از پلکانی بالا بروم که
به خدا می رسید. یادت هست؟ با تو که بودم همه حرفهایم جوان بودند و
همه ترانه هایم بوی عشق می دادند.و من هیچ وقت دلتنگ نمی شدم.
من و تو همسایه خوشبختی بودیم. یادت هست؟ اما من و تو ساکن مهمانخانه
پاییز بودیم و نمی دانستیم . ساعتهایمان را گم کرده بودیم و یادمان رفته بود
که غروب در راه است.غروب امد و حتی نگذاشت که برای اخرین بار به
گلدانهایمان اب بدهیم. ختی نگذاشت شعری را که نوشته بودیم
دوباره بخوانیم. یادت هست؟ هوای همه آیینه ها بارانی بود و من و تو
بدون چترمنتظر آمدن زنبق ها بودیم. با تو که بودم بهانه ای برای شعر
گفتن نمی خواستم. وقتی تو بودی تمام سلولهایم شاعر بودند. با تو که
بودم دستهایم به مهتاب ختم می شد و گلویم به آوازهایی که هزار خورشید
را درخود نهان داشتند.یادت هست؟.مگذار بی تو هستی ام پرپر شود.
بی کسی اطلسی ها روشن کنم . می خوستم با تو از پلکانی بالا بروم که
به خدا می رسید. یادت هست؟ با تو که بودم همه حرفهایم جوان بودند و
همه ترانه هایم بوی عشق می دادند.و من هیچ وقت دلتنگ نمی شدم.
من و تو همسایه خوشبختی بودیم. یادت هست؟ اما من و تو ساکن مهمانخانه
پاییز بودیم و نمی دانستیم . ساعتهایمان را گم کرده بودیم و یادمان رفته بود
که غروب در راه است.غروب امد و حتی نگذاشت که برای اخرین بار به
گلدانهایمان اب بدهیم. ختی نگذاشت شعری را که نوشته بودیم
دوباره بخوانیم. یادت هست؟ هوای همه آیینه ها بارانی بود و من و تو
بدون چترمنتظر آمدن زنبق ها بودیم. با تو که بودم بهانه ای برای شعر
گفتن نمی خواستم. وقتی تو بودی تمام سلولهایم شاعر بودند. با تو که
بودم دستهایم به مهتاب ختم می شد و گلویم به آوازهایی که هزار خورشید
را درخود نهان داشتند.یادت هست؟.مگذار بی تو هستی ام پرپر شود.
ادامه مطلب
|